یک شاخه از درخت عناب

این یک من نوشت است

دایناسورها و وبلاگ؟!

بسم اللّه الرحمن الرحیم


چرا وبلاگ؟چون نوشتن رو از همین وبلاگ شروع کردم و کم کم پیشرفت کردم. هیچ وقت نتونستم از نوشتن چشم بپوشونم و نوشتن به صورت موضوعی رو هم فقط از وبلاگ یاد گرفتم.

بعد از وبلاگ کلی شبکه های اجتماعی دیگه رو امتحان کردم. کلی دفتر داشتم و دارم که توشون مینوشتم و مینویسم. اما هیچ وقت هیج جایی برای من وبلاگ نمیشد، جوری که باز هم برمیگشتم به خانه اولم یعنی وبلاگ! جایی که از افکار همه با خبر میشی. کسانی که از تو فکر بزرگتری دارند و بهتر از تو فکر میکنند. چگونه فکر کردن و نوشتن رو یاد میگیری و اینطوریه که من همیشه عاشق وبلاگ بودم!

میدونم قرار بود 4 خط بشه (n_n)  :)

در ادامه مطلب نوشتم که چطور با وبلاگ آشنا شدم و اگه دوست داشتید برید بخونید.

دعوت میکنم از آقای علیرضا در بلوچ الف و 00:00 برای شرکت در در این چالش :)

 

زندگی من به یک درخت عناب میماند. نه از آنهایی که سرشان را زده اند تا پهن شود سایه شان و بعد راحت میوه هایش را چید و توی سبد انداخت.
زندگی من به آن درخت عناب توی حیاطمان است که سرش را نزدند ولی هر روز بلندتر از دیروز میشود.
یکبار طوفان شن آمد و تنه اش شکست اما باز هم از همان جا جوانه زد و بزرگ شد.
زندگی من به همان درخت میماند که برای رسیدن به میوه هایش باید با پنجه پاهایم روی صندلی خودم را بالا بکشم که میوه های درشت ترش را دست یابم.
زندگی من به همین درخت عناب وسط حیاطمان میماند که بدجوری من را وادار به دوست داشتنش میکند.
Designed By Erfan Powered by Bayan