یک شاخه از درخت عناب

این یک من نوشت است

دوست عزیزی به نام چرا!

بسم الله الرحمن الرحیم

 
          
           یک کودک 4 ساله را با کدام خصیصه میشناسند؟ سوالات چرایی اش! و از اینجا به بعد این خصیصه یا ماندگار میشود ویا از سر این کودک میافتد!
          
            اما این "چرا" یک دوست عزیزی است برای من. هر جا میروم و هر چه میشنوم ناگهان میپرد بیرون و هرچه میگویم اینقدر جنب نخور بچه، مگر میشنود؟ هی وَرجه وُرجه میکند توی دهانم و اطرافیانم را هی کلافه میکند. تا حدی که زمانی شروع میکند به "گرگم به هوا" همه میگویند باز این شروع کرد. آخر نمیدانند این "چرا"ی عزیز من دوست دارد بدود و دیگران بگیرندش. 

این به کنار، داشتم توی اینترنت دنبال "چرا" یم میگشتم که رسیم به کتاب "کافه ای به نام چرا"
           
            کتاب جالبی است برای یافتن چراهایتان. هرچند زمانی که "چرا"یم را بین صفحات این کتاب گیر انداختم، آنقدر فرز بود که مانند ماهی سُر خورد و پرید توی دریای بیکران نادانی ام.حالا من ماندم و باز این بازی "چرا"ی شگفت انگیزم. 

           نیچه نوشت: "هر که چرای ِ زندگی را یافته، با هر چگونه ای خواهد ساخت."     
            
          شهریار نوشت:" آزده دل از کوی تو رفتیم و نگفتی 
                                کی بود؟ کجارفت؟چرا بود و چرا نیست؟" 

کتاب هایی که سینما را جوانه میزنند.

بسم الله الرحمن الرحیم 

      زمان هایی که بیکاری و تلوزیون هم بهترین برنامه ها را گذاشته برای روزهای پر مشغله ات وشبکه های اجتماعی هم که یا شایعه دارند یا همه مطالبشان تکراری است و خلاصه مگس را ننشسته میپرانی، هوس میکنی کتابی بخوانی تا شاید خیالت تورا ببرد به همان جایی که ذهن همه هنرمندان را میبرد. 

      اینجا اگر یکیتان مثل من باشد اول میروید در کنار بقیه انتخاب هایتان ، یک کتابی را انتخاب میکنید که منتقدان جهان خودشان را تکه پاره کردند از بس هی نقدش کردند و میکنند و هی دوباره برمیگردند عقب تا نقدش کنند. این وسط فیلم نامه نویس ها و نمایش نامه نویس ها هم بیکار نمیمانند و در کنار منتقدان به کارگردانان میپیوندند تا یک اثر ادبی را تبدیل به یک اثر بصری-سمعی کنند.

اولین مطلب

بسم الله الرحمن الرحیم 

سلام دوستان!     

سلام

             تازه بعد از مدت ها وبلاگ نویسی رو شروع کردم. قبلا توی بلاگفا وبلاگ داشتم اما الان دیگه حس کردم باید یه اسباب کشی درست و حسابی بکنم. واین شد که تصمیم گرفتم پس از گشت و گذار بین همه سرویس دهنده های وبلاگ، بلاگ بیان رو انتخاب کردم.

             اما الان خوشحالم که پس از یکسال و اندی (که داشتم برای کنکور میخوندم) دوباره میتونم از هر چی که دوست دارم بنویسم و نظرات شما رو دربارش بدونم.

            امیدوارم من رو به جمعتون راه بدین. 

با سپاس- فابانو             


 

زندگی من به یک درخت عناب میماند. نه از آنهایی که سرشان را زده اند تا پهن شود سایه شان و بعد راحت میوه هایش را چید و توی سبد انداخت.
زندگی من به آن درخت عناب توی حیاطمان است که سرش را نزدند ولی هر روز بلندتر از دیروز میشود.
یکبار طوفان شن آمد و تنه اش شکست اما باز هم از همان جا جوانه زد و بزرگ شد.
زندگی من به همان درخت میماند که برای رسیدن به میوه هایش باید با پنجه پاهایم روی صندلی خودم را بالا بکشم که میوه های درشت ترش را دست یابم.
زندگی من به همین درخت عناب وسط حیاطمان میماند که بدجوری من را وادار به دوست داشتنش میکند.
موضوعات
Designed By Erfan Powered by Bayan