یک شاخه از درخت عناب

این یک من نوشت است

سفرنامه: بازگشت کزت

بسم اللّه الرحمن الرحیم

سفر من با خداحافظی از دوستان و طی کردن مسیر بازگشتن با همسفران قدیمی و همسفر جدیدی که به ما پیوسته بود، پایان یافت.

همسفر جدیدمون که رفیق راه بود از دل خاطره ها پریده بود بیرون. 

با یک چمدان سبز رنگ و دو ساک سفید، نشسته کنار پنجره قطار...

سفر بازگشت آغاز شد و دوستی و گفت و گوی ما نیز.

هی گفتیم و خندیدیم و هی گفتیم و هی شنیدیم.

پیان راه سفر همیشه کمی خسته کننده و غم انگیز است مگر اینکه خدا با چنین همسفری شما رو مشایعت کنه و به نظرم سجده شکر بر هر چیزی واجب و براین نعمت واجبتر است.

پایان سفر با بازگشت دم غروب به خانه و پذیرفتن کلی مسئولیت همراه بود. 

خدایا شکرت...

پ.ن: مادر خیلی دلش برایم تنگ شده بود، بیشتر با گفتن " خداروشکر! کزتمان برگشت!!!" ابراز محبت مینمود. :/ :)

پ.ن2: هرگز تصاویر از آنچه شما فکر میکنید به واقعیت نزدیک نیستند... نمونه تصویر بالا :/ :))

سفرنامه: جای خالی

بسم اللّه الرحمن الرحیم

در طی این تشکیل کلاس ها،جای تو خالیست.

زمان گفت اساتید، باز هم جای حرف تو خالیست.

یک من

و یک تو

که جای خالیت را

حتی کتابها هم پر نمیکنند. 

عکس: غرفه نگارخانه، دانشگاه فردوسی مشهد.

سفر نامه: همسفر

بسم اللّه الرحمن الرحیم

آدم وقتی میره سفر، اگه ندونه قراره با کیا همسفر بشه، نگرانی و دلشوره رو حس میکنه. 

نصف بیشتر سفر به همسفر خوب داشتنه. 

خودم خبر نداشتم ولی واقعا همسفرای خوبی دارن همراهیم میکنن. :))

سفر نامه :سهم من از حکمرانی

بسم اللّه الرحمن الرحیم

بعد از گذشتن از بیابون ها روی ریلی که منتهی میشد به مشهد الرضا، نشستم توی اتوبوس و بین جمعیت آدم ها و چمدان ها قطره کوچکی شدم در انتظار دریا... 

الان منم و منم و منم و دلم میخواد برم یه گوشه از حرم بنشینم و از این منیت ها کم کنم خودمو. 

چقدر خواستم بیام اما نخواست، مثل اینکه دیگه غرق شده بودم و خودم نمیدونستم. وقت فهمیدنش گفت:"بیا تا دستتو بگیرم."

چقدر محتاج این لحظه هام. 

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

اینجا سهم من از فرمانروایی محدود میشه به یک تشک و یک چمدون.

والسلام. 

:))

៛៛៛៛៛៛៛

بعدا نوشت: من و کتاب و محدوده ای از فرمانروایی :)))


کتاب:مردی در تبعید ابدی اثر نادر ابراهیمی 

کتابی برای زندگانی صدرالمُتِألِّهین مولا صدرای شیرازی

زندگی من به یک درخت عناب میماند. نه از آنهایی که سرشان را زده اند تا پهن شود سایه شان و بعد راحت میوه هایش را چید و توی سبد انداخت.
زندگی من به آن درخت عناب توی حیاطمان است که سرش را نزدند ولی هر روز بلندتر از دیروز میشود.
یکبار طوفان شن آمد و تنه اش شکست اما باز هم از همان جا جوانه زد و بزرگ شد.
زندگی من به همان درخت میماند که برای رسیدن به میوه هایش باید با پنجه پاهایم روی صندلی خودم را بالا بکشم که میوه های درشت ترش را دست یابم.
زندگی من به همین درخت عناب وسط حیاطمان میماند که بدجوری من را وادار به دوست داشتنش میکند.
Designed By Erfan Powered by Bayan