یک شاخه از درخت عناب

این یک من نوشت است

نشریه دوستداشتنی

بسم الله الرحمن الرحیم

خواستم بگم هنوز نفس میکشم، هرچند دیر به دیر میام.

و هنوز عشق به نوشتن وادارم میکنه هی بنویسم هرچند که برای اینجا کم مینویسم.

اما اینجا جایی که منِ حقیقی داره زندگی میکنه نه منِ مجازی،  داره به عشق ارباب واسه جاماندگان اربعینی مینویسه تا توی نشریه دوستداشتنی که افتخار سردبیری بهش داده شده بتونه خادمی خودش رو ابراز کنه.

شما نمیدونید، اما من چند بار به این فکر افتادم که از سردبیری استعفا بدم بس که اذیت میشدم. اما الان که مدیر مسئول با همه حواس پرتی هاش داره با من راه میاد و پیشکسوت های نشریه هم کلی کمکم میکنند فکر میکنم زود خسته شدم از راهی که توش اومدم.

من با توکل به امام حسین(ع) قبول کردم که سردبیر بشم، در شماره های قبلی هنوز تردید داشتم. اما اینبار از ته قلبم توکل کردم و اینبار کلی ذوق دارم بابت این نشریه که انشالله فردا میره واسه چاپ.

الحمدالله

الحمد الله

الحمدالله

پ.ن: به قول مدیر مسئولمون :"علی یارتون باشه انشالله✌"

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
زندگی من به یک درخت عناب میماند. نه از آنهایی که سرشان را زده اند تا پهن شود سایه شان و بعد راحت میوه هایش را چید و توی سبد انداخت.
زندگی من به آن درخت عناب توی حیاطمان است که سرش را نزدند ولی هر روز بلندتر از دیروز میشود.
یکبار طوفان شن آمد و تنه اش شکست اما باز هم از همان جا جوانه زد و بزرگ شد.
زندگی من به همان درخت میماند که برای رسیدن به میوه هایش باید با پنجه پاهایم روی صندلی خودم را بالا بکشم که میوه های درشت ترش را دست یابم.
زندگی من به همین درخت عناب وسط حیاطمان میماند که بدجوری من را وادار به دوست داشتنش میکند.
Designed By Erfan Powered by Bayan