یک شاخه از درخت عناب

این یک من نوشت است

پاهای برهنه

بسم الله الرحمن الرحیم

بچه ها را برای نمایش آماده کرده بودند. قرار بود با پای برهنه ببرنشان توی میدان. با طناب دست و پاهایشان را بسته بودند. سر ظهر بود و زمین داغ. یکی از بچه های کوچک گفت:"زمین داغ است. پاهایم میسوزد."
مردِ در لباس شمر گفت:" روی خاک ها آب بریزید که حرارتِ خاک، پای بچه ها را نسوزاند."

بمیرم برای قافله اسیر امام حسین...
برای لب تشنه امام
برای لب تشنه بچه ها
برای پاهای زخمی و خسته
برای تن های آزرده و مجروح
بمیرم برای دل خون زینب...


ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
زندگی من به یک درخت عناب میماند. نه از آنهایی که سرشان را زده اند تا پهن شود سایه شان و بعد راحت میوه هایش را چید و توی سبد انداخت.
زندگی من به آن درخت عناب توی حیاطمان است که سرش را نزدند ولی هر روز بلندتر از دیروز میشود.
یکبار طوفان شن آمد و تنه اش شکست اما باز هم از همان جا جوانه زد و بزرگ شد.
زندگی من به همان درخت میماند که برای رسیدن به میوه هایش باید با پنجه پاهایم روی صندلی خودم را بالا بکشم که میوه های درشت ترش را دست یابم.
زندگی من به همین درخت عناب وسط حیاطمان میماند که بدجوری من را وادار به دوست داشتنش میکند.
Designed By Erfan Powered by Bayan