یک شاخه از درخت عناب

این یک من نوشت است

و من فرار کردم

بسم اللّه الرحمن الرحیم


هرسال که میشد توی مسابقه داستان نویسی شرکت میکردم و اتفاقا هر سال هم مقام اول یا دوم میگرفتم. ولی یه سال بود که هیچ مقامی نیوردم. و اون زمانی بود که یک خاطره رو به شکل داستان نوشتم، داستان من تخیلی نبود، یک واقعه بود، خاطره ای که اون سال من رو شدیدا درگیر کرده بود.

     من هم تمام این سالها این خاطرات رو فراموش کردم. تا اینکه اون اوراق رو بین برگه های فراموش شده توی یک پوشه سفید کنار بقیه داستانهایی که مقام اورده بودند پیدا کردم.

        "بعد از فوت مادربزرگ" که نگاهم رو خیره نگه داشت روی خودش. جرئت نکردم بازش کنم. گفتم چرا این داستان مقام نیورد؟ شروع کردم به خوندن،خوندن داستانهایی که مقام اورده بودند. بعد شروع کردم به خوندن این داستان.

       میدونید، آدمها هرچیزی که واقعیت داره رو نمیخوان. واقعیت ها اونها رو میکشند توی اعماقشون،و اونقدر زجرشون میده که ترجیح میدن دیگه نگاهشون نکنند.آدمها نه تنها از واقعیت خودشون دوری میکنند بلکه از واقعیت دیگران هم دوری میکنند.

       داستان من واقعی بود و درد داشت. و اون درد بود که مانع شد مقام بیاره. داستان من دردناک بود و هرچیز دردناکی که بها داده بشه مانع میشه در رسیدن تو به چیزی که شایستگیشو داری. هر دردی برای تسکینش بهایی داره. هرچند داستان من تلخ بود اما نوشتنش باعث شد از درد درون من کم بشه. و حالا که دارم این رو مینویسم فکر میکنم اگه اون داستان رو دادم به مسابقه برای این بود ازش دور بشم.

و حالا یه بار دیگه این داستان رو میذارم تو پوشه سفید و گمش میکنم بین برگه ها.


و من فرار کردم از درد هایم،

و آدمها فرار میکنند از دردهایشان...

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
زندگی من به یک درخت عناب میماند. نه از آنهایی که سرشان را زده اند تا پهن شود سایه شان و بعد راحت میوه هایش را چید و توی سبد انداخت.
زندگی من به آن درخت عناب توی حیاطمان است که سرش را نزدند ولی هر روز بلندتر از دیروز میشود.
یکبار طوفان شن آمد و تنه اش شکست اما باز هم از همان جا جوانه زد و بزرگ شد.
زندگی من به همان درخت میماند که برای رسیدن به میوه هایش باید با پنجه پاهایم روی صندلی خودم را بالا بکشم که میوه های درشت ترش را دست یابم.
زندگی من به همین درخت عناب وسط حیاطمان میماند که بدجوری من را وادار به دوست داشتنش میکند.
Designed By Erfan Powered by Bayan