یک شاخه از درخت عناب

این یک من نوشت است

منطق مادرانه

بسم الله الرحمن الرحیم

من: بابا بذار من بشینم پشت ماشین. من که گواهی نامه دارم.

مامان: نه! گواهی نامه داشته باشی! نمیگی بری تو خیابون یکی یهو بپیچه جلوت،

بزنی بهش،

پرتش کنی، سرش بخوره به جدول! 

بعد حالا تو پول داری دیه بدی؟

خب اعدامت میکنن!

من: :/ خب، شاید زنده موند!

مامان: فرضا زنده موند! 

اون رفت تا بالا بالا ها بعدش پست و مقام گرفت. رئیس جمهور شد. تو نمیگی هنوز پشت لوله های زندونی! درحالیکه اون به اونجاها رسیده؟

میخوای مانع موفقیتت بشی؟

میخوای همونجور تو زندون بپوسی؟

من چقد بگم از اینکارا نکن. 

من چقد بگم اینکارا اخر عاقبت نداره! 

... .


پ.ن: من و بابا و ماشین و گواهی نامه و زندون و همه در دم :  :/ 😐

پ.ن2: در حالی این مکالمه رخ داد که نصف شب در خیابانی بودیم که هیچ پرنده ای پر نمیزد فقط خودمون بودیم و خودمون.

پ.ن3: منطق مادر شما چه شکلیه؟

پ.ن4: 😐😐😐😐😐😐😐😐 

تبریک بابت مامانی با این قدرت تخیل
خیلی ممنون :/
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
زندگی من به یک درخت عناب میماند. نه از آنهایی که سرشان را زده اند تا پهن شود سایه شان و بعد راحت میوه هایش را چید و توی سبد انداخت.
زندگی من به آن درخت عناب توی حیاطمان است که سرش را نزدند ولی هر روز بلندتر از دیروز میشود.
یکبار طوفان شن آمد و تنه اش شکست اما باز هم از همان جا جوانه زد و بزرگ شد.
زندگی من به همان درخت میماند که برای رسیدن به میوه هایش باید با پنجه پاهایم روی صندلی خودم را بالا بکشم که میوه های درشت ترش را دست یابم.
زندگی من به همین درخت عناب وسط حیاطمان میماند که بدجوری من را وادار به دوست داشتنش میکند.
Designed By Erfan Powered by Bayan