یک شاخه از درخت عناب

این یک من نوشت است

آبی دلتنگی

بسم اللّه الرحمن الرحیم

نشستم روی صندلی و به در باز شده رو به حیاط نگاه میکنم. به درخت های زیتون و گل های لاله عباسی، به جوجه یا کریمی که تازه پر پرواز در آورده است و کمی زیر این سایه خنک درخت ها استراحت میکند.

گوش میکنم به صداهای دور برم، صدای گنجشکی که انگار از خوشحالی آواز میخواند و صدای دو گنجشک دیگر که انگار با هم در حال احوال پرسی اند. گوش میکنم به صدای ماشین هایی که بودنشان کمتر از رفتنشان است. 

فکر میکنم به خانه ای که دیگر خانه ام نیست و اتاقی که دیگر انتظارم را نمیکشد. حالا که دارم دل میکنم از اتاق آبی و پنجره بزرگش که نور را مهمان خود میکرد میفهمم دلم تنگ میشود. از اینکه چشم های خواب آلوده نگاه کنم به حیاط تا خواب از سرم بپرد و گوش کنم به گنجشکها تا سرحال بیایم. 

نگاه میکنم به درخت عناب گوشه حیاط و بگویم خانه کودکی تمام شد. حالا اتاقی انتظار بودن من را میکشد؟ پنجره ای منتظر است که پرده هایش را کنار بزنم و تکیه دهم به دیوار تا چشم و دل به نور و آفتاب بسپارم؟

دلم تنگ میشود... آی که دلم تنگ میشود...


زندگی من به یک درخت عناب میماند. نه از آنهایی که سرشان را زده اند تا پهن شود سایه شان و بعد راحت میوه هایش را چید و توی سبد انداخت.
زندگی من به آن درخت عناب توی حیاطمان است که سرش را نزدند ولی هر روز بلندتر از دیروز میشود.
یکبار طوفان شن آمد و تنه اش شکست اما باز هم از همان جا جوانه زد و بزرگ شد.
زندگی من به همان درخت میماند که برای رسیدن به میوه هایش باید با پنجه پاهایم روی صندلی خودم را بالا بکشم که میوه های درشت ترش را دست یابم.
زندگی من به همین درخت عناب وسط حیاطمان میماند که بدجوری من را وادار به دوست داشتنش میکند.
Designed By Erfan Powered by Bayan