یک شاخه از درخت عناب

این یک من نوشت است

'__'

بسم الله الرحمن الرحیم

متن بچه ها برای نشریه مونده و باید بخونمشون

خونمون رو خیلی وقته فروختیم و دنبال خونه میگردیم. از یه طرفی من دارم وسایل اتاقمو کم کم جمع میکنم که بعدا کمتر بهمون فشار بیاد. حالا خونه اینقدر بهم ریخته است که حد نداره!

وسط این بازار شلم شوربا خواستگار سمج کم بود که اون هم تو این وضعیت بی خانمانی و شلوغی الحمدالله پیداش شد😐.

بماند که من از این دیدار ترس دارم حالا تو این وضعیت ترسم بیشتر شده و هر چقدر ترسم بیشتر بشه، تنبلتر میشم. شاید خنده دار به نظر بیاد ولی واقعیته. 

یه خرده منو تسکین بدید...


😐😐😐
من چی بگم بانوک بنظرت ؟! 
😐
😶
😐 
سخته حتما 
همه چیز بهم ریخته است. به خاطر همین کمی سردرگمم. 
ما نیز خیلی وقته گمیم ! 
شما چرا؟
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
زندگی من به یک درخت عناب میماند. نه از آنهایی که سرشان را زده اند تا پهن شود سایه شان و بعد راحت میوه هایش را چید و توی سبد انداخت.
زندگی من به آن درخت عناب توی حیاطمان است که سرش را نزدند ولی هر روز بلندتر از دیروز میشود.
یکبار طوفان شن آمد و تنه اش شکست اما باز هم از همان جا جوانه زد و بزرگ شد.
زندگی من به همان درخت میماند که برای رسیدن به میوه هایش باید با پنجه پاهایم روی صندلی خودم را بالا بکشم که میوه های درشت ترش را دست یابم.
زندگی من به همین درخت عناب وسط حیاطمان میماند که بدجوری من را وادار به دوست داشتنش میکند.
Designed By Erfan Powered by Bayan