یک شاخه از درخت عناب

این یک من نوشت است

دایناسورها و وبلاگ؟!

بسم اللّه الرحمن الرحیم


چرا وبلاگ؟چون نوشتن رو از همین وبلاگ شروع کردم و کم کم پیشرفت کردم. هیچ وقت نتونستم از نوشتن چشم بپوشونم و نوشتن به صورت موضوعی رو هم فقط از وبلاگ یاد گرفتم.

بعد از وبلاگ کلی شبکه های اجتماعی دیگه رو امتحان کردم. کلی دفتر داشتم و دارم که توشون مینوشتم و مینویسم. اما هیچ وقت هیج جایی برای من وبلاگ نمیشد، جوری که باز هم برمیگشتم به خانه اولم یعنی وبلاگ! جایی که از افکار همه با خبر میشی. کسانی که از تو فکر بزرگتری دارند و بهتر از تو فکر میکنند. چگونه فکر کردن و نوشتن رو یاد میگیری و اینطوریه که من همیشه عاشق وبلاگ بودم!

میدونم قرار بود 4 خط بشه (n_n)  :)

در ادامه مطلب نوشتم که چطور با وبلاگ آشنا شدم و اگه دوست داشتید برید بخونید.

دعوت میکنم از آقای علیرضا در بلوچ الف و 00:00 برای شرکت در در این چالش :)

 

یادمه بار اول که میخواستم وبلاگ درست کنم، توی اینترنتی که سه ساعت صدای خش خش داشت و کند ِ کند میومد بالا،چند نمونه وبلاگ دیده بودم با ظاهری دخترانه و صورتی! اون زمان 9 سالم بود.  با بابام شروع کردم به وبلاگ درست کردن. ظاهرشو خیلی خوب یادمه! شکل یک پلنگ صورتی که کاغذو پاره کرده بود و سرشو اورده بود بیرون!

اون زمان نوشتن رو نمیدونستم. در حد اینکه بهار را دوست دارم چون... و چرا شیر مفید است؟ اما وبلاگ کمی فرق داشت. بابام ازم پرسید:" خب، حالا درباره چی میخوای توش بنویسی؟" و من کمی فکر کردم و گفتم دایناسور!

دایناسور با اون پلنگ صورتی زیاد همخونی نداشت! همینطور با یه دختربچه نه ساله! اما من اون زمان واقعا دایناسور ها رو دوست داشتم و از شما پنهان نباشه هنوز هم دوست دارم :) اینطوری شد که شروع کردم به نوشتن درباره دایناسور ها و تیرانازروس و دندونهای بزرگ و وحشتناکش!

بعد از مدتی تب وبلاگم اومد پایین و یادم رفت که وبلاگ دارم. تا اینکه وبلاگ تبدیل شد به یه جور شبکه اجتماعی برای همه. حالا توی بیان نه ولی توی بلاگفا خیلی از کامنتا مربوط میشد به دوستهای واقعی و مجازی که فقط احوال پرسی میکردیم و غیره. خیلی از مطالب هم کپی پیست بود.

بعد از اون 9 سالگی که به غیر از مطالب و ظاهر پیج هیچی ازش یادم نمونده کلی وبلاگ داشتم. اما به طور تخصصی نوشتن رو از بیان شروع کردم. قبلا توی بقیه وبلاگ هام هم مطلب مینوشتم اما بیان یه خونه بود که باید خودت رو میکشوندی بالا. از افکار خودت مینوشتی بدون تقلید و کپی. و این خونه رو من خیلی دوست دارم هرچند نه خبری از پلنگ صورتی هست و نه از دایناسورهایی که مینوشتم!

شما چطور با وبلاگ آشنا شدید؟

بله هیچی جای وبلاگ نویسی رو براتون پر نمیکنه در نوشتن ! 
قرار بود یک خط اختصاص بدی بهش 😅
+ چشم در حال خواندن و تیکه تیکه کامنت گذاشتن .
- ماشاالله ۹ سالگی ! چقدر زود بجمع پیوستین و جزو پیشکسوتان :)
😅😅 دایی ناصر ! دایناسور ها چقدر خوب ! تو اون سن ! 
+ یاد ایام کپی پست بخیر هر چند لذتی داشت ! :) 
- خوبه با بیان خو گرفتی ! 🤩
منم شرکت ! 😐
اون که صد در صد!
😅😅
+🙏😅
:)
عشق من به دایناسور ها از یه کتاب ایا میدانید شروع شد بعدش هم کارتونها و فیلم ها...
:)
 شما هم اگه میشه شرکت! :)
الان هنوزم عشقتون به دایناسور ها پابرجاست ! 
سعی میکنم :) شرکت کنم 
هر چند تا الان با اینهمه دعوت به چالش رو  رد کردم ! 😅😅
😅 دیگه کاریه که شده!
واقعا خوشحال میشیم که شما هم شرکت کنید :)

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
زندگی من به یک درخت عناب میماند. نه از آنهایی که سرشان را زده اند تا پهن شود سایه شان و بعد راحت میوه هایش را چید و توی سبد انداخت.
زندگی من به آن درخت عناب توی حیاطمان است که سرش را نزدند ولی هر روز بلندتر از دیروز میشود.
یکبار طوفان شن آمد و تنه اش شکست اما باز هم از همان جا جوانه زد و بزرگ شد.
زندگی من به همان درخت میماند که برای رسیدن به میوه هایش باید با پنجه پاهایم روی صندلی خودم را بالا بکشم که میوه های درشت ترش را دست یابم.
زندگی من به همین درخت عناب وسط حیاطمان میماند که بدجوری من را وادار به دوست داشتنش میکند.
Designed By Erfan Powered by Bayan