یک شاخه از درخت عناب

این یک من نوشت است

سفرنامه: بازگشت کزت

بسم اللّه الرحمن الرحیم

سفر من با خداحافظی از دوستان و طی کردن مسیر بازگشتن با همسفران قدیمی و همسفر جدیدی که به ما پیوسته بود، پایان یافت.

همسفر جدیدمون که رفیق راه بود از دل خاطره ها پریده بود بیرون. 

با یک چمدان سبز رنگ و دو ساک سفید، نشسته کنار پنجره قطار...

سفر بازگشت آغاز شد و دوستی و گفت و گوی ما نیز.

هی گفتیم و خندیدیم و هی گفتیم و هی شنیدیم.

پیان راه سفر همیشه کمی خسته کننده و غم انگیز است مگر اینکه خدا با چنین همسفری شما رو مشایعت کنه و به نظرم سجده شکر بر هر چیزی واجب و براین نعمت واجبتر است.

پایان سفر با بازگشت دم غروب به خانه و پذیرفتن کلی مسئولیت همراه بود. 

خدایا شکرت...

پ.ن: مادر خیلی دلش برایم تنگ شده بود، بیشتر با گفتن " خداروشکر! کزتمان برگشت!!!" ابراز محبت مینمود. :/ :)

پ.ن2: هرگز تصاویر از آنچه شما فکر میکنید به واقعیت نزدیک نیستند... نمونه تصویر بالا :/ :))

موفق باشی
ممنون
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
زندگی من به یک درخت عناب میماند. نه از آنهایی که سرشان را زده اند تا پهن شود سایه شان و بعد راحت میوه هایش را چید و توی سبد انداخت.
زندگی من به آن درخت عناب توی حیاطمان است که سرش را نزدند ولی هر روز بلندتر از دیروز میشود.
یکبار طوفان شن آمد و تنه اش شکست اما باز هم از همان جا جوانه زد و بزرگ شد.
زندگی من به همان درخت میماند که برای رسیدن به میوه هایش باید با پنجه پاهایم روی صندلی خودم را بالا بکشم که میوه های درشت ترش را دست یابم.
زندگی من به همین درخت عناب وسط حیاطمان میماند که بدجوری من را وادار به دوست داشتنش میکند.
Designed By Erfan Powered by Bayan