یک شاخه از درخت عناب

این یک من نوشت است

بازگشت به خانه: چقدر پیش رفتی؟

بسم اللّه الرحمن الرحیم


واقعا یکسال و اندی گذشته تا من این وبلاگ خاک خورده رو زیر خروار ها خاطره و صد البته وبگردی پیدا کردم!

به طور کلی یادم رفته بود جایی دارم واسه نوشتن خاطراتم اون هم تو دفترچه ای به رنگ عناب!

یادتونه یه پست گذاشته بودم برای انتخاب رشته؟

من الان دانشجوی علوم آزمایشگاهیم. کلی کار فرهنگی هم توی دانشگاه تا الان انجام دادم. خودم هم که دارم این یکسال رو پس از یکسال میبینم میفهمم که چقدر تو زندگیم پیشرفت کردم! چیزی که تا قبل از این اصلا حس نمیکردم!

هم از نظر علمی، هم اخلاقی، هم روابط بین فردی، هم نویسندگی! گفتم نویسندگی! تو این یکسال کلی چالش نوشتن داشتم...

اول که توی یک مسابقه نویسندگی شرکت کردم باورم نمیشد که نفر اول بشم! بعد اون که توی یکی از نشریات دانشجویی به عنوان نویسنده مشغول به کار شدم دیدم نه بابا هنوز اول راهم. چیزایی که من مینویسم کجا و این چیزایی که تو نشریات مینویسن کجا! 

بعد از اون وارد کانون موعود شدم که اتفاقا پیشنهاد یه برنامه رادیویی رو دادم، نمایشنامه رادیویی برای هفته ای که روز نیمه شعبان درش منتظره. البته منظورم این نبود که من بنویسم ولی سوتفاهم پیش اومد و خلاصه با کلی بحث قبول کردم که هرجور شده حداقل برنامه رادیویی رو آماده کنم. با عنایات اهل بیت (ع) بود که تونستم یه نمایشنامه رادیویی بنویسم و در آخر تقدیم کنم به ساحت مقدس ایشون.

و اما حالا! در این زمینه باید بگم مسئولیت سنگین تری به من محول شده و اون اینه که سردبیر همون نشریه ای شدم که بار اول توی مسابقه اش شرکت کردم و بعد به عنوان نویسنده مشغول به کار شدم و دیدم که خیلی عقبم. 

همیشه دررابطه با انجام کاری یه جور ترس خیلی خاصی دارم. که بهش میگن خطر بیرون رفتن از دایره امن. موقعی که قصد داری پاتو از جای امنت فراتر بذاری این ترس با تو روبه رو میشه و شدیدا احساس شک و دودلی میکنی! اما آخرش که چی؟ چرا نمیخوای از منطقه امنت بیای بیرون تا تجربه جدیدی کسب کنی؟ اینو وجدان من همیشه بهم میگه. وقتی خیلی میترسم و پر از شک و تردیدم میگه میتونی صد سال هم که شده تو همین منطقه امنت بمونی ولی بعد صد سال افسوس بخوری که چرا پا تو فراتر نذاشتی. فوقش شکست میخوری اما تجربه جدیدی رو کسب میکنی. از کجا معلوم که همون قدم باعث پیشرفت زیادت تو زندگیت نشه؟

شرکت تو مسابقه نویسندگی اولین ترسی بود که باهاش رو به رو شدم. اما همیشه پیشرفت با قدم های کوچکی رخ میده که اول از همه برداشتی. 

زندگیتون پر پیشرفت های اینچنینی.☺

رسیدن بخیر بعد از مدتها اونم رسیدن با تحول جدید در وجودتان ! 
چقدر پیشرفت 
ممنون نظر لطفتونه. 
امیدوارم شما هم به گذشته تون که نگاه میکنید همینو به خودتون بگید.
آره
ما نیز این چنین فکر میکینم .
:)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
زندگی من به یک درخت عناب میماند. نه از آنهایی که سرشان را زده اند تا پهن شود سایه شان و بعد راحت میوه هایش را چید و توی سبد انداخت.
زندگی من به آن درخت عناب توی حیاطمان است که سرش را نزدند ولی هر روز بلندتر از دیروز میشود.
یکبار طوفان شن آمد و تنه اش شکست اما باز هم از همان جا جوانه زد و بزرگ شد.
زندگی من به همان درخت میماند که برای رسیدن به میوه هایش باید با پنجه پاهایم روی صندلی خودم را بالا بکشم که میوه های درشت ترش را دست یابم.
زندگی من به همین درخت عناب وسط حیاطمان میماند که بدجوری من را وادار به دوست داشتنش میکند.
Designed By Erfan Powered by Bayan