یک شاخه از درخت عناب

این یک من نوشت است

شرمنده ی شرمنده

بسم الله الرحمن الرحیم 

 

               من واقعا شرمنده شما عزیزانم. خیلی وقته نبودم و کلی هم دلم برای وبلاگم تنگ شده بود هم برای شما.   اینقدر کار رو سرم ریخته بود مگر فرصت داشتم که به این خانه ام سر بزنم؟

              + ماجرا از اونجایی شروع شد که چون تابستان فرا رسیده و صد البته من هستم تا به مادر خانواده خدمت کنم(خدا حفظش کنه.) ، ایشون هم لطف میکنن و هی مهمان دعوت میکنن. من هم از کله سحر (حدود ساعت 9 D:) باید از خواب نازم بیایم بیرون و بعد از تمیز کردن خانه و گذاشتن ظرف های شسته شده جامانده از مهمانی دیشب در جایشان، شروع کنم به پاک کردن مرغ و گوشت وسبزی و (دیگه بستگی داره شب مهممان چه کسی می آید). خلاصه تا ظهر جون میکنم همه مواد غذایی رو آماده میکنم تا مامان خانومی از سر کار تشریف فرما میشوند. (یک ساعت استراحت) بعد عینهو کزت باید بروم آشپزخانه و شروع کنیم به پخت غذا و شستن میوه و درست کردن سالاد و ... بعد یک نیم ساعتی میماند تا مهمان ها میرسند خانه. حالا بدو بدو ها شروع میشود و برو آن لباس را اتو کن. روسری کدام را بپوشم؟ این لباس کوتاه نیست؟ میخای اصلا چادر بپوشم؟  

               تازه وقتی که مهمان میآید، همه جلوس میکنند سر جایشان و تا پرسیدن حال نوه خاله مادر دختر دختر دایی طرف من هی میروم و میآیم تا پذیرایی کنم. بعد شام میاوریم (باخیال راحت مینشینم که البته بیشتر از سه بار منرا بلند میکنند که فلان چیز را بیاور، یادمان رفت بیاوریم!) خلاصه تا پاسی از شب میزبانی میکنیم. ولی بعدش من میمانم کوهی از ظرف ها که تاساعت1-1/5 در حال شستم.    

اصلا شما بگو دیگر وقت برای خودم میماند که بیایم اینجا یک دل سیر بنویسم.

            + این هفته ای که گذشت ناگهان فاضلاب آشپز خانه زد بالا همه جارا به گند کشید. یک روزه همه آشپزخانه را خالی کردیم. دو روزه مشغول کندن و گذاشتن و درست کردن بودیم. دوروز هم هی داشتیم ظرف های خاک گرفته را میشستیم و میگذاشتیم سر جایش. تا اینکه نوبت فرش ها شد و خواستیم آنهارا بیندازیم که آمد:"تتتتق"  چی شد؟ هیچ برادر گرامی من (بچه است) داشت با شیشه بازی میکرد و ماهم یادمان رفته بود سر لوله فاضلاب را بپوشانیم، شیشه را انداخته بود تویش. 

               زحمت یک هفته ای مان را در 1 ثانیه بر باد داد! خلاصه حالا همه ما بجز داداشم داشتیم میزدیم تو سرمون!

               البته الان درست شده وگرنه داداشم تا الان تیکه بزرگش گوشش بود!!! 

+خلاصه این دو هفته ای که نبودم. 

+قراره امروز نتیجه کنکور رو بدن. همینجور قلبم داره تالاپ تولوپ میکنه!!!!

بنظرم کنکورم ان شالله دفعه بعد ، همینطوری ادامه بده به کزت بودن ، خخخخ

در ضمن 9 صبحم درسته کله سحر ولی سحرخیز بودن خعلی خوبه ، تنبل نباش

تو تنبلی ، این بشور و بساب ها هم همش از سر ناچاری و مجبور بودن وگرنه تنبل تنبلایی

شام امشب و خوب درست کنیاااا نگران کنکورتم نباش نهایت رد میشی D:

موفق باشید خخخخ
ممنون که انقده امید به آدم میدین. 
در ضمن من در مقایسه با قبل کنکورم اصلا تنبل محسوب نمیشم. 
اتفاقا خودم حس میکنم دلم میخواد این کارا رو بکنم تا فکر کنکور و نتیجه هاشو نداشته باشم. 
شما هم موفق باشید. :))
عالی عزیزم
خوشحالم که برگشتی ،بهترین نتیجه کنکور رو واستونت آرزو میکنم. موفق باشی.
:)))))
دشمنت شرمنده
موفق باشی
ممنون:)))))
خوش اومدی:)
موفق باشی...
متشکرم:))))
قطعا شما هم بچه دار بشید، بعنوان کزت ازش استفاده میکنیم! :/
این کزت بازی به افتخار مادرم و اصلا به خاطر اونه...
بنده خدا باید یه خیری از دخترش ببینه یا نه؟
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
زندگی من به یک درخت عناب میماند. نه از آنهایی که سرشان را زده اند تا پهن شود سایه شان و بعد راحت میوه هایش را چید و توی سبد انداخت.
زندگی من به آن درخت عناب توی حیاطمان است که سرش را نزدند ولی هر روز بلندتر از دیروز میشود.
یکبار طوفان شن آمد و تنه اش شکست اما باز هم از همان جا جوانه زد و بزرگ شد.
زندگی من به همان درخت میماند که برای رسیدن به میوه هایش باید با پنجه پاهایم روی صندلی خودم را بالا بکشم که میوه های درشت ترش را دست یابم.
زندگی من به همین درخت عناب وسط حیاطمان میماند که بدجوری من را وادار به دوست داشتنش میکند.
موضوعات
Designed By Erfan Powered by Bayan