یک شاخه از درخت عناب

این یک من نوشت است

دوست عزیزی به نام چرا!

بسم الله الرحمن الرحیم

 
          
           یک کودک 4 ساله را با کدام خصیصه میشناسند؟ سوالات چرایی اش! و از اینجا به بعد این خصیصه یا ماندگار میشود ویا از سر این کودک میافتد!
          
            اما این "چرا" یک دوست عزیزی است برای من. هر جا میروم و هر چه میشنوم ناگهان میپرد بیرون و هرچه میگویم اینقدر جنب نخور بچه، مگر میشنود؟ هی وَرجه وُرجه میکند توی دهانم و اطرافیانم را هی کلافه میکند. تا حدی که زمانی شروع میکند به "گرگم به هوا" همه میگویند باز این شروع کرد. آخر نمیدانند این "چرا"ی عزیز من دوست دارد بدود و دیگران بگیرندش. 

این به کنار، داشتم توی اینترنت دنبال "چرا" یم میگشتم که رسیم به کتاب "کافه ای به نام چرا"
           
            کتاب جالبی است برای یافتن چراهایتان. هرچند زمانی که "چرا"یم را بین صفحات این کتاب گیر انداختم، آنقدر فرز بود که مانند ماهی سُر خورد و پرید توی دریای بیکران نادانی ام.حالا من ماندم و باز این بازی "چرا"ی شگفت انگیزم. 

           نیچه نوشت: "هر که چرای ِ زندگی را یافته، با هر چگونه ای خواهد ساخت."     
            
          شهریار نوشت:" آزده دل از کوی تو رفتیم و نگفتی 
                                کی بود؟ کجارفت؟چرا بود و چرا نیست؟" 

يكشنبه ۲۵ تیر ۹۶ , ۱۲:۵۲ آرش دامن افشان
سلام، وبلاگتون رو دنبال کردم. ممنون میشم شما هم ما رو دنبال کنید. :) مچکر
ممنون شما را هم دنبال میکنم.
کتاب جالبیه.
خیلی از کتابای قشنگ با همین ایده های ساده شروع شدن.
درسته.
اصولا اگه نویسنده ای از یک ایده ساده نتونه کتاب جالبی بنویسه نویسنده محسوب نمیشه.
وبلاگ جالب و مطالب خوبی  داری  مطالبتان هم جذاب و گیرا بود. اگر تمایل به تبادل لینک دارید اطلاع بده .مطالبتون خیلی ساده و در عین حال صادقانه است موفق باشی
ممنون. 
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
زندگی من به یک درخت عناب میماند. نه از آنهایی که سرشان را زده اند تا پهن شود سایه شان و بعد راحت میوه هایش را چید و توی سبد انداخت.
زندگی من به آن درخت عناب توی حیاطمان است که سرش را نزدند ولی هر روز بلندتر از دیروز میشود.
یکبار طوفان شن آمد و تنه اش شکست اما باز هم از همان جا جوانه زد و بزرگ شد.
زندگی من به همان درخت میماند که برای رسیدن به میوه هایش باید با پنجه پاهایم روی صندلی خودم را بالا بکشم که میوه های درشت ترش را دست یابم.
زندگی من به همین درخت عناب وسط حیاطمان میماند که بدجوری من را وادار به دوست داشتنش میکند.
موضوعات
Designed By Erfan Powered by Bayan