یک شاخه از درخت عناب

این یک من نوشت است

تراژدی هشت

بسم الله الرحمن الرحیم

کوتاه کنم.

کلاس 8 صبح خودش یه تراژدی غم انگیز محسوب میشه،حالا فکر کن بعد از اون کلاس نداشته باشی تا 4 عصر! اینجا باید به حال من گریه کنید!

پاهای برهنه

بسم الله الرحمن الرحیم

بچه ها را برای نمایش آماده کرده بودند. قرار بود با پای برهنه ببرنشان توی میدان. با طناب دست و پاهایشان را بسته بودند. سر ظهر بود و زمین داغ. یکی از بچه های کوچک گفت:"زمین داغ است. پاهایم میسوزد."
مردِ در لباس شمر گفت:" روی خاک ها آب بریزید که حرارتِ خاک، پای بچه ها را نسوزاند."

بمیرم برای قافله اسیر امام حسین...
برای لب تشنه امام
برای لب تشنه بچه ها
برای پاهای زخمی و خسته
برای تن های آزرده و مجروح
بمیرم برای دل خون زینب...


و من فرار کردم

بسم اللّه الرحمن الرحیم


هرسال که میشد توی مسابقه داستان نویسی شرکت میکردم و اتفاقا هر سال هم مقام اول یا دوم میگرفتم. ولی یه سال بود که هیچ مقامی نیوردم. و اون زمانی بود که یک خاطره رو به شکل داستان نوشتم، داستان من تخیلی نبود، یک واقعه بود، خاطره ای که اون سال من رو شدیدا درگیر کرده بود.

     من هم تمام این سالها این خاطرات رو فراموش کردم. تا اینکه اون اوراق رو بین برگه های فراموش شده توی یک پوشه سفید کنار بقیه داستانهایی که مقام اورده بودند پیدا کردم.

        "بعد از فوت مادربزرگ" که نگاهم رو خیره نگه داشت روی خودش. جرئت نکردم بازش کنم. گفتم چرا این داستان مقام نیورد؟ شروع کردم به خوندن،خوندن داستانهایی که مقام اورده بودند. بعد شروع کردم به خوندن این داستان.

       میدونید، آدمها هرچیزی که واقعیت داره رو نمیخوان. واقعیت ها اونها رو میکشند توی اعماقشون،و اونقدر زجرشون میده که ترجیح میدن دیگه نگاهشون نکنند.آدمها نه تنها از واقعیت خودشون دوری میکنند بلکه از واقعیت دیگران هم دوری میکنند.

       داستان من واقعی بود و درد داشت. و اون درد بود که مانع شد مقام بیاره. داستان من دردناک بود و هرچیز دردناکی که بها داده بشه مانع میشه در رسیدن تو به چیزی که شایستگیشو داری. هر دردی برای تسکینش بهایی داره. هرچند داستان من تلخ بود اما نوشتنش باعث شد از درد درون من کم بشه. و حالا که دارم این رو مینویسم فکر میکنم اگه اون داستان رو دادم به مسابقه برای این بود ازش دور بشم.

و حالا یه بار دیگه این داستان رو میذارم تو پوشه سفید و گمش میکنم بین برگه ها.


و من فرار کردم از درد هایم،

و آدمها فرار میکنند از دردهایشان...

منطق مادرانه

بسم الله الرحمن الرحیم

من: بابا بذار من بشینم پشت ماشین. من که گواهی نامه دارم.

مامان: نه! گواهی نامه داشته باشی! نمیگی بری تو خیابون یکی یهو بپیچه جلوت،

بزنی بهش،

پرتش کنی، سرش بخوره به جدول! 

بعد حالا تو پول داری دیه بدی؟

خب اعدامت میکنن!

من: :/ خب، شاید زنده موند!

مامان: فرضا زنده موند! 

اون رفت تا بالا بالا ها بعدش پست و مقام گرفت. رئیس جمهور شد. تو نمیگی هنوز پشت لوله های زندونی! درحالیکه اون به اونجاها رسیده؟

میخوای مانع موفقیتت بشی؟

میخوای همونجور تو زندون بپوسی؟

من چقد بگم از اینکارا نکن. 

من چقد بگم اینکارا اخر عاقبت نداره! 

... .


پ.ن: من و بابا و ماشین و گواهی نامه و زندون و همه در دم :  :/ 😐

پ.ن2: در حالی این مکالمه رخ داد که نصف شب در خیابانی بودیم که هیچ پرنده ای پر نمیزد فقط خودمون بودیم و خودمون.

پ.ن3: منطق مادر شما چه شکلیه؟

پ.ن4: 😐😐😐😐😐😐😐😐 

آبی دلتنگی

بسم اللّه الرحمن الرحیم

نشستم روی صندلی و به در باز شده رو به حیاط نگاه میکنم. به درخت های زیتون و گل های لاله عباسی، به جوجه یا کریمی که تازه پر پرواز در آورده است و کمی زیر این سایه خنک درخت ها استراحت میکند.

گوش میکنم به صداهای دور برم، صدای گنجشکی که انگار از خوشحالی آواز میخواند و صدای دو گنجشک دیگر که انگار با هم در حال احوال پرسی اند. گوش میکنم به صدای ماشین هایی که بودنشان کمتر از رفتنشان است. 

فکر میکنم به خانه ای که دیگر خانه ام نیست و اتاقی که دیگر انتظارم را نمیکشد. حالا که دارم دل میکنم از اتاق آبی و پنجره بزرگش که نور را مهمان خود میکرد میفهمم دلم تنگ میشود. از اینکه چشم های خواب آلوده نگاه کنم به حیاط تا خواب از سرم بپرد و گوش کنم به گنجشکها تا سرحال بیایم. 

نگاه میکنم به درخت عناب گوشه حیاط و بگویم خانه کودکی تمام شد. حالا اتاقی انتظار بودن من را میکشد؟ پنجره ای منتظر است که پرده هایش را کنار بزنم و تکیه دهم به دیوار تا چشم و دل به نور و آفتاب بسپارم؟

دلم تنگ میشود... آی که دلم تنگ میشود...


مبارکه!

 بسم اللّه الرحمن الرحیم

از خواب که بیدار شدم، پکر و غمگین بودم. نه ورزش حالمو خوب میکرد نه موسیقی و نه سروصدای شاد گنجشکها. بعد از نماز بود که یادم اومد امروز تولد امام هادیه! اصلا نمیدونید چقد حالم خوب شد!! هر چی غم بود شست و رفت پایین. 

انشالله خود امام هادی دستگیرمون باشه.

تولد امام هـــــادی مبارک! :)


پ.ن: همیشه منتظر اتفاق های بزرگ تو زندگیتون نباشید تا شاد بشید. شادی از درون آدم هاست. :)



'__'

بسم الله الرحمن الرحیم

متن بچه ها برای نشریه مونده و باید بخونمشون

خونمون رو خیلی وقته فروختیم و دنبال خونه میگردیم. از یه طرفی من دارم وسایل اتاقمو کم کم جمع میکنم که بعدا کمتر بهمون فشار بیاد. حالا خونه اینقدر بهم ریخته است که حد نداره!

وسط این بازار شلم شوربا خواستگار سمج کم بود که اون هم تو این وضعیت بی خانمانی و شلوغی الحمدالله پیداش شد😐.

بماند که من از این دیدار ترس دارم حالا تو این وضعیت ترسم بیشتر شده و هر چقدر ترسم بیشتر بشه، تنبلتر میشم. شاید خنده دار به نظر بیاد ولی واقعیته. 

یه خرده منو تسکین بدید...


دایناسورها و وبلاگ؟!

بسم اللّه الرحمن الرحیم


چرا وبلاگ؟چون نوشتن رو از همین وبلاگ شروع کردم و کم کم پیشرفت کردم. هیچ وقت نتونستم از نوشتن چشم بپوشونم و نوشتن به صورت موضوعی رو هم فقط از وبلاگ یاد گرفتم.

بعد از وبلاگ کلی شبکه های اجتماعی دیگه رو امتحان کردم. کلی دفتر داشتم و دارم که توشون مینوشتم و مینویسم. اما هیچ وقت هیج جایی برای من وبلاگ نمیشد، جوری که باز هم برمیگشتم به خانه اولم یعنی وبلاگ! جایی که از افکار همه با خبر میشی. کسانی که از تو فکر بزرگتری دارند و بهتر از تو فکر میکنند. چگونه فکر کردن و نوشتن رو یاد میگیری و اینطوریه که من همیشه عاشق وبلاگ بودم!

میدونم قرار بود 4 خط بشه (n_n)  :)

در ادامه مطلب نوشتم که چطور با وبلاگ آشنا شدم و اگه دوست داشتید برید بخونید.

دعوت میکنم از آقای علیرضا در بلوچ الف و 00:00 برای شرکت در در این چالش :)

 

دارم آهنگ گوش میکنما!

به نام خدا

موسیقی چه تاثیری روی تمرکزتون داره؟

یه دوستی دارم که فقط با موسیقی میتونه تمرکز کنه. یعنی دائم این هندزفری توی گوششه و کاراشو انجام میده حتی وقتی میخواد چیزی بنویسه!

من اما نقطه مقابل او! باید کارهامو توی سکوت انجام بدم. در واقع وقتی یه موسیقی داره پخش میشه من باید روی اون تمرکز کنم و اگه لازم باشه کاری انجام بدم که خودش نیاز به تمرکز داره شدیدا به مشکل برمیخورم. 

به خاطر همین تمرکزی هم که روی موسیقی دارم به هر موسیقی گوش نمیدم به خصوص آهنگ های غمگین. آهنگ هایی هم که سرو تهشون رو میخورن هم به مزاجم نمیسازه. 

نمیدونم دسته سومی هم وجود داره یا نه" اما شما چطور با موسیقی کنار اومدید؟

دریافت
 خوب شد _ همایون شجریان

سفرنامه: بازگشت کزت

بسم اللّه الرحمن الرحیم

سفر من با خداحافظی از دوستان و طی کردن مسیر بازگشتن با همسفران قدیمی و همسفر جدیدی که به ما پیوسته بود، پایان یافت.

همسفر جدیدمون که رفیق راه بود از دل خاطره ها پریده بود بیرون. 

با یک چمدان سبز رنگ و دو ساک سفید، نشسته کنار پنجره قطار...

سفر بازگشت آغاز شد و دوستی و گفت و گوی ما نیز.

هی گفتیم و خندیدیم و هی گفتیم و هی شنیدیم.

پیان راه سفر همیشه کمی خسته کننده و غم انگیز است مگر اینکه خدا با چنین همسفری شما رو مشایعت کنه و به نظرم سجده شکر بر هر چیزی واجب و براین نعمت واجبتر است.

پایان سفر با بازگشت دم غروب به خانه و پذیرفتن کلی مسئولیت همراه بود. 

خدایا شکرت...

پ.ن: مادر خیلی دلش برایم تنگ شده بود، بیشتر با گفتن " خداروشکر! کزتمان برگشت!!!" ابراز محبت مینمود. :/ :)

پ.ن2: هرگز تصاویر از آنچه شما فکر میکنید به واقعیت نزدیک نیستند... نمونه تصویر بالا :/ :))

۱ ۲ ۳
زندگی من به یک درخت عناب میماند. نه از آنهایی که سرشان را زده اند تا پهن شود سایه شان و بعد راحت میوه هایش را چید و توی سبد انداخت.
زندگی من به آن درخت عناب توی حیاطمان است که سرش را نزدند ولی هر روز بلندتر از دیروز میشود.
یکبار طوفان شن آمد و تنه اش شکست اما باز هم از همان جا جوانه زد و بزرگ شد.
زندگی من به همان درخت میماند که برای رسیدن به میوه هایش باید با پنجه پاهایم روی صندلی خودم را بالا بکشم که میوه های درشت ترش را دست یابم.
زندگی من به همین درخت عناب وسط حیاطمان میماند که بدجوری من را وادار به دوست داشتنش میکند.
Designed By Erfan Powered by Bayan